آدم ها عاشق به دنیا می آیند

خرید بک لینک

مدتی بود که دلم میخواست هدیه ای به خودم تقدیم کنم :) بعده چند وقت با راهنمایی نویسنده ی کتاب " آدم ها عاشق به دنیا می آیند " جناب علی منتخبی ، با انتشارات تماس گرفتم و گفتن برای ارسال کتاب باهاتون هماهنگی میشه . یک هفته ای گذشت و خبری نشد . در نهایت دیروز با یه سرچ ساده تو سایت دیجی کالا فهمیدم که این کتاب موجوده و می تونم آنلاین خریداری کنم . ظهر درخواستم رو ثبت کردم و عصر داخل مترو بودم که باهام تماس گرفتن و گفتن فردا ظهر ( دوشنبه ) برای تحویل بسته میان . و امروز ظهر کتاب به دستم رسید . جالبه ! وقتایی که آدم منتظر رسیدن یک بسته ی پستیه ( حالا هر چی که میخواد باشه ) اونروز هر چی موتوره مسیرش به کوچه تون می خوره . اصلا انگار همه ی شهر با هم همدست میشن تا هی انتظار رو برات سخت و سخت تر کنن . و شاید دلنشین تر . البته این انتظار کمی فرق میکرد . ولی خب بازم هیجان خودش رو داشت . مثل وقتایی که از کنار صندوق پستی ولیعصر که میگذرم میگم یه بار خودم برای خودم نامه ای ارسال کنم و باز خودم رو از این لذت مشعوف کنم . هر چند دیوونه بازیه :))))

خلاصه کتاب به دستم رسید و به خودم هدیه ش کردم . مبارکم باشه :)))) تصویر روی جلد تلفیقی از چند عکسه . و چیزی که باعث شد الان بیام و خاطره ی اولین تجربه از پروازم رو بنویسم در واقع تصویر دماونده که درون عکس دیده میشه . شما رو نمی دونم ولی من تا سال قبل نشده بود که با هواپیما سفر کنم . وقتی هم قرار شد که به اتقاق خانواده راهیه مشهد مقدس شیم از اونجا که فکرش رو نمی کردیم ما رو مثل یه مشت نخود خام تو کل هواپیما پخش و پلا کنن ناشیانه بلیط هامون رو اوکی کردیم و در نهایت هر کدوم به سمتی افتادیم . مثلا همسر و پدرشون کلا تو سالن جلویی بودن . مادر همسر کنار خانم جوون بارداری نشسته بودن و تنها یاس و عمه ح به فاصله ی یک ردیف تقریبا بهم نزدیک بودند و من چند ردیف دورتر از همه کنار آقایی افتاده بودم و تنها شانس من این بود که صندلی کناری بودم و می تونستم خودم رو به سمت راهروی بین صندلی ها خم کنم .

اون بنده ی خدا بیشتر مسیر مثل شاگردهای خوب دست به سینه نشسته بود. هنوز هواپیما حرکتش رو شروع نکردم بود که کف دستام عرق کرد و حس کردم تمااااام خون بدنم به سمت چهره م سرازیر شده . گر گرفته بودم و نفس نفس میزدنم . از عمه ح خواستم فقط حواسش به یاس باشه . متاسفانه هیچ کدوم از مسافرا رضایت به جابجایی نداده بودن که حداقل بچه م کنار یکی از ما بشینه . زیر لب ذکر میگفتم . مهمون دار دعوتمون کرد تا به فیلم آموزشی قبل از پرواز توجه کنیم . اول قرآن تلاوت شد و بعد دعایی در رابطه با اینکه " خدایا سفر را بر من آسان گیر ... " حس میکردم داریم به استقبال مرگ میریم . با خودم میگفتم آخه دیوونه روی زمین خدا تو ماشین نشستی کلی صدقه میدی تا بسلامت برسی . همه ش دعا میکنی که اتفاقی نیفته . اونوقت حالا جونت رو گرفتی دستت نشستی اینجا یه جایی توی آسمون که نه از بالا به جایی اتصال داری و نه از پایین :))) خلاصه بعد از اون آموزشها داده شد و کم کم هواپیما روی باند شروع به حرکت کرد . حال من بدتر و بدتر ... دسته ی صندلی رو با نهایت قدرت فشار میدادم طوری که انگشتام یخ کرده بود و سفید ... حس میکردم هر آن به تهه زندگی میرسم . ولی از یه جایی به بعد فقط می خواستم زودتر به آخر برسم و از این حس عذاب آور راحت شم . به نظر خیلی حالم دگرگون شده بود که یهویی آقای کناری شروع کرد باهام صحبت کردن . گفت اولین بارتونه پرواز میکنین ؟ با سر تائید کردم .گفت چیزی نیست . اولش کمی سخته ولی بعد خیلی راحته . الانم اصلا بهش فکر نکن . اصلا متوجه ی پریدن هواپیما نمیشین . نمی تونستم حرفاش رو باور کنم ولی آرامشی در چهره ش بود که بهم تلقین کرد که این مرد دلیلی نداره دروغ بگه . تا خواستم لب وا کنم و از دلگرمی دادنش تشکر کنم یهویی از زمین کنده شدیم و من حس کردم قلبم یه جایی دور تر از جسمم جا مونده و خودم رفتم . واقعا حس میکردم بخشی از وجودم جایی جا موند . همزمان وای بلندی گفتم و برای چند ثانیه حتی نفس نکشیدم . کم کم شرایط برام عادی شد . مرد کناری لبخندی زد و گفت باهات حرف زدم که این لحظه حواست به حرفام باشه و کمتر بترسی . کم کم آروم شدم . دیگه ترسی وجود نداشت . احساس خیلی خوبی داشتم . لبخند می زدم . با اینکه ردیف وسط نشسته بودم و دسترسی به پنجره نداشتم ولی باز از همون راه دور به بیرون نگاه میکردم .

یه وقتی دیدم دماوند کنارمه . اونم نه خودش . قله ش ... خیلی زیبا بود . من قله رو میدیدم در حالیکه کمی پایین تر مملو از ابر بود . قله برفی بود و بسیار زیبا . اصلا حس اون لحظاتم قابل توصیف نیست . یاس رو از دور میدیدم که راضی به نظر می رسید . بعد برام تعریف کرد که اون هیجانی که من تجربه کردم اصلا برای اون ذره ای هیجان آور نبود و پرواز براش به اندازه ی سفر با ماشین عادی بوده . البته من شدیدا بر این باورم که هر چقدر سن کمتر باشه هورمون ها تاثیرشون کمتره و هیجانات قابل کنترل تره . و با بالا رفتن سن شرایط سخت تر میشه . درست مثل زمانی که برای بازیهای رنجر و ترن هوایی و سفینه و .... از همه سبقت می گرفتم ولی حالا یاس باید التماسم کنه تا همراهیش کنم . الان هیچ لذتی نمی برم فقط میرم تا یاس تنها نباشه .

( این عکس مربوط به همون لحظه و همون پروازه ) هر بار که نگاهش میکنم با خودم میگم ایکاش باز بتونم پرواز کنم و دوباره از این همه عظمت لذت ببرم :)

عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:22

صفحه بندی